نویسنده : Mohammad Hooshmandi ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٢

آه، بگذار زین دریچه باز

خفته در پرنیان رؤیاها

با پر روشنی سفر گیرم

بگذرم از حصار دنیاها

 

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم، تو، پای تا سر تو

زندگی گر هزارباره بود

بار دیگر تو، بار دیگر تو

 

آنچه در من نهفته دریائیست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین توفانی

کاش یارای گفتنم

کاش یارای گفتنم باشد

 

بسکه لبریزم از تو، می خواهم

بدوم در میان صحراها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

 

بسکه لبریزم از تو، می خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام

به سبک سایه تو آویزم

 

آری، آغاز دوست داشتن زیباست

گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

                           که همین دوست داشتن زیباست




کلمات کلیدی :




نویسنده : Mohammad Hooshmandi ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٢

کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم

 

     کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

 

     برگ های آرزویم یکایک زرد می شد

 

     آفتاب دیدگانم سرد می شد

 

     آسمان سینه ام پردرد می شد

 

     ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد

 

     اشک هایم همچو باران

 

     دامنم را رنگ می زد

 

     وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم

 

     وحشی و پرشور و رنگ آمیز بودم

 

     شاعری در چشم می خواند... شعری آسمانی

 

     در کنارم قلب عاشق شعله می زد

 

     در شرار آتش دردی نهانی

 

     نغمه ی من ...

 

     همچو آوای نسیم پر شکسته

 

     عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

 

     پیش رویم :

                               چهره ی تلخ زمستان جوانی

 

     پشت سر:

 

                               آشوب تابستان عشقی ناگهانی

 

     سینه ام:

 

                                منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

 

     کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم




کلمات کلیدی :




نویسنده : Mohammad Hooshmandi ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٢

ایستگاه خدایی

قطاری که به مقصد خدا می رفت ، لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت:
مقصد ما خداست . کیست که با ما سفر کند؟
کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟
کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.
در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ، کسی کم می شد قطار می گذشت و سبک می شد ، زیرا سبکی قانون راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت، به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند،اما اینجا ایستگاه آخر نیست .
مسافرانی که پیاده شدند ، بهشتی شدند .اما اندکی ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت :درود بر شما ،راز من همین بود .آن که مرا میخواهد ، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد . و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسیددیگر نه قطاری بود و نه مسافری .




کلمات کلیدی :




نویسنده : Mohammad Hooshmandi ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٢

( تقدیم به تمام مادرانی که فرزند خودشان را از دست داد اند

دفتر خاطراتمو هر شب ورق میزنم
اسم تو تو هر صفحشه میخونمو میشکنم
خالکوبی کردم اسمتو روی تموم بدنم
تا باورت شه اونی که هر لحظه یادته منم

هرکی میپرسه حالمو میگم همه چیز عالیه
هیشکی نمیدونه چقدر جای تو اینجا خالیه
حالا میفهمم خالی یعنی جه حس و حالی
( خالی یعنی بی تو بی تو یعنی خالی )

خالی یعنی بی تو بی تو یعنی خالی خالی یعنی بی تو بی تو یعنی

فکر میکنم نبودنت عادی میشه فردا برام
فردا میاد باز میبینم هیچی به جز تو نمیخوام
باهیشکی حرف نمیزنم هیچ جوکی خنده دار نیست
بعد هر زمستونی معلومه که بهار نیست

هرکی میپرسه حالمو میگم همه چیز عالیه
هیشکی نمیدونه چقدر جای تو اینجا خالیه


حالا میفهمم خالی یعنی جه حس و حالی
( خالی یعنی بی تو بی تو یعنی خالی )

دفتر خاطراتمو هر شب ورق میزنم
اسم تو تو هر صفحشه میخونمو میشکنم




کلمات کلیدی :